ما اهل کوفه نیستیم؟!
خدایا . . .چنان کن تا طلب کردن هایمان، دعوت کردن هایمان، فرج خواندن هایمان، انتظار کشیدن هایمان ، مشابه دعونتنامه های کوفی های بی وفا نباشد و هنگامی که اجابتمان کرد، بند در گرفتاری ها و مشغله هایمان عذر نخواهیم و ندای " هل من ناصر ینصرنی " اماممان را بی پاسخ نگذاریم.آمین یا رب العالمین
حیف انسانم و می دانم تا همیشه تنها هستم
تکیه بر جنگل پشتسرروبروی دریا هستمآنچنانم که نمی دانمدر کجای دنیا هستمحال دریا آرام وآبی استحال جنگل سبز سبزاستمن که رنگم را بارانشسته استدر چه حالی آیا هستم؟کوچ مرغان را میبینم موج ماهی ها را نیزحیف انسانم و میدانمتا همیشه تنها هستموقت دل کندن از دیروزاست یا که پیوستن بر امروزمن ولی در کار جانشستنا...
دست از طلب ندارم تا کام من بر آیـد
دست از طلب ندارم تا کام من بر آیـد یا تن رسد به جانان ، یا جان زتن بر آیـدبگشای تربتم را بعد از وفات و بـنـگـر کـز آتـش درونـــم دود از کـفـن بر آیــد بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریـاد از مرد و زن بر آیـد جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی ، جان از بـدن بـر آی...
مکتب حافظ
گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجافدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجامگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یاربفراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجاکله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پینیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجانگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کنچو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گا...
بهار آمد و شمشادها جوان شده اند
بهار آمد و شمشادها جوان شده اند پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند دوباره پنجره ها بال عشق وا کردند دوباره آینه ها با تو مهربان شده اند شکوفه های جوان روی شاخه های کهن دوباره چتر گشودند و سایه بان شده اند بهار آمد و آلاله های روشن دشت چراغ خلوت شب های عاشقان شده اند شکوفه های غزلخوان دوباره می خندند ک...
دو چیز محال عقل است
دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه به کفر یا به شکایت بر آید از دهنیسعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت ( منبع )
باز باران با ترانه . . .
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده داستان هاي نهاني از لب باد وزنده را...
يک شبي مجنون نمازش را شکست
يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بودفارغ از جام الستش کرده بودسجده اي زد بر لب درگاه اوپُر ز ليلا شد دل پر آه اوگفت يا رب از چه خوارم کرده ايبر صليب عشق دارم کرده ايجام ليلا را به دستم داده ايوندر اين بازي شکستم داده اينيشتر عشقش به جانم مي زنيدردم از ليلاست...
آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده امچگونه قطره قطره آب می شودچگونه سایه ی سیاه سرکشماسیر دست آفتاب می شودنگاه کن
جانم لغزان است در این حیات و آن ممات
گاهی قلم به روانی بر صفحه می لغزد و می پاشد اندیشه ها و تخیلات و افکار موهم درون را و گاهی نیز سفت بر جای می ایستد و گام از گام بر نمی دارد. با خود می اندیشم که چرا؟ اکنون پرم از افکار... از موهوم گرفته تا مجنون، ولیکن قلم بر جای ایستاده و نمی جنبد.و زمان بی درنگ می دود...و من که بی درنگ بر جای ایست...
چه شد آن همه؟
چقدر غریبچقدر تنهاانگار که هیچ وقت ندیده بودی مراانگار که این تو نیستیمن نیستمچه شد آن همه؟
اگر
اگر بفهمم فلسه خلقت رااگر در عمیق تو جاری شود کالبدهایماگر تو را یابمخود !تو شومتو من می شوی؟
تن داده ام
خرداد..به سکوت تن داده ام به رخوت زندگانی بی تودر چمبره بیشه زارها نمی دانم گم شده ام یا گم کرده ام
تخیل می کنم تو را
درختانش بس انبوه است و شمشاد معرف مرزهاست.دیوار بی تعریف است در این آبادی.و او که مادام می خواندمش و هماره می گریستم در پس تمام واژگان عرفانیش ، در این مسیرها که خاکی بوده ،گامهایی جانهاده است. و من که در ریز بارش آسمان بهاری، آرامتر از همیشه قدم می زنم و تخیل می کنم تو را !
چقدر نفهمیدم..
چگونه می شود از دلتنگی خفه شد؟!این را همیشه از خود می پرسیدمو گمان می کردم که لحضاتی به این حالات دست یافته اماما امروز تازه فهمیدم که چگونه می شود از دلتنگی خفه شد.. تازه فهمیدم که حالم بد است یعنی چه..من به شدت دلتنگم..این را گفتم که اگر امروز رفتنی شدم بدانند .. که امروز چقدر دلتنگ بوده امشاملو.....
لابه لای زمین خفته خاموش
مادام خواهم رفتتا دل سپیده و خاموشیدر دل تناقض و هم آغوشی های پاک باخته و آلوده زمینروح آلوده به زمین چه جای باکچه جای کینهخوب شد که نشدی؟باشد تا بدانی که اشتباه باز از اشتباه رسته است. و من اکنون آبستن تمام اشتباهات زمینمامافهمیده ام که از لابه لای زمین خفته خاموشگاه گاهی لرزه بر می آید و به سفر می...
بدرود نمی گویم.سلام
سخت استمثل همان روزها که برایت سخت بودتن دادن به خواستن هر چه که دیگری بخواهدمهم نیست که منطقی باشد یا نباشداحساسی باشد یا نباشدمهم خواستن استو چه سخت است تن دادن به این خواستنو تو اینگونه می خواهیمبارزه بی فایده استمن آشنای این ثانیه هایماما بدرود نمی گویمسلام
سخن با سایه
سایه جانسلامامروز دلم خیلی گرفته استیادت هست؟ شازده کوچولو آنروز گفت که چند بار غروب خورشید را به تماشا نشسته بود؟سایه جانانگار آفتاب هم رفت.. آنگاه که تازه سایه ام ناپدید شد، دانستم که خورشید رفته استو من .. بدون سایه ام چه کنم؟!