خرید بک لینک

قرارمان این شد تا ما در هتلی در نزدیکی منزل ثمیر اقامت کنیم . قبل از رفتنبه هتل چند دقیقه ای به منزل ثمیر رفتیم . همسر و دخترش به پیشوازمان امدند و بااشاره های سر و صورت سعی کردیم میزان خوشحالی خود از این دیدار را منتقل کنیم .هتل به منزل ثمیر نزدیک بود . تنها چند کوچه از هم فاصله داشتیم . ظاهرا صاحب هتلبا ثمیر اشنا بود و به قول رابطمان که قبل از رسیدن به استانبول با او صحبت کردممفصل سفارش ما را به او کرده بود . اتاقمان در طبقه ی سوم بود . تمیز بود باامکانات معمولی یک هتل چند ستاره و البته ایده آل برای ما که مدتها بود رنگ نظافتو آرامش را با یکدیگر ندیده بودیم . به طرز بی سابقه ای وسواس حمام رفتن پیدا کردهبودم . همواره حس میکردم که هر چه قدر هم که در حمام بمانم و خودم را بشویم باز همکافی نیست . وسواسهایی از این دست و در مراحل مختلف برایم پیش امده بود که تا مدتیهمراهم بود و بعد ار مدتی رفع میشدند . محله های اطراف هتل اصلا برایمان تازگینداشتند . در واقع در محله ای اقامت داشتیم که قبلا هم زیاد در آن رفت و امد کردهبودیم . آن روز را تا نیمه های روز خوابیدیم و عصر را برای گردشی کوتاه در شهر وخریدن مایحتاج احتمالی بیرون رفتیم . صبحانه را در رستوران هتل  صرف میکردیم و موقعیت خوبی بود تا با توریستهایمختلف از کشورهای مختلف که در آن هتل اقامت داشتند آشنا شویم . چند جوان دختر وپسر ایرانی هم بودند که غالبا در رستوران انها را میدیدیم و اما به دلیل عدماعتماد ما ایرانیها به یکدیگر و خصوصا در خارج از مرزهای کشورمان هیچ وقت موقعیتیبرای گفتگوی متقابل با هم پیدا نکردیم . عصر روز دوم که به خانه برگشتیم احساس ضعفو خستگی زیادی میکردم . وقتی که راه میرفتم احساس میکردم که پاهایم وزن زیادی پیداکرده اند و عطش خیلی زیادی داشتم . احساس میکردم که به شکل متناوب بخشهایی از بدنمبی حس میشوند . با لباسی که از بیرون آمده بودم روی تخت دراز کشیدم و از همان شبتب و لرز شدید و حتی در مواقعی هزیان گفتن تا سه روز پیاپی ادامه داشت . در اینفاصله دوستان عزیزم از ایران به شکل مرتب با ما در تماس بودند و هر کدام سعیمیکردند در حد توانشان کاری انجام دهند . بهمن و پویا و حسین و برادرم هادیبیشترین تلاش را آن موقع کردند . بهمن داروساز بود و با شرح احوالاتی که از منمیگرفت سعی کرده بود تا مقداری دارو برایمان آماده و به اتفاق حسین از طریقاتوبوسهایی که از تهران به استانبول عازم بودند برای ما بفرستند . ظاهرا ابتداراننده نمیپذیرد و بالاخره با چانه زنی های آنها و کم کردن بخشی از داروها موافقتمیکند که آنها را همراه خود به استانبول بیاورد . بعد از دریافت داروها و استفادهی انها بعد از چند روز بهبود بسیار مشخصی در اوضاعم ایجاد شد . همچنین در یکی ازگردشهای روزانه مان در استانبول به طور اتفاقی با داروخانه ای برخورد کردیم کهمسئول ان پس از آنکه متوجه شد ما ایرانی هستیم بسیار هیجان زده شد . گفت که همسرشایرانی بوده و او بسیار عاشقش بوده . گفت که در سفرش به ایران چندین سال پیش با اوآشنا شده بود . یادم هست که میگفت همسرش اهل گرگان در شمال ایران بوده و در تهرانمشغول به کار بوده که با هم برخورد میکنند و بعد از مدتی که با هم در تماس بودهاند تصمیم به ازدواج با هم میگیرند . چند سالی در استانبول با هم زندگی میکنند تااینکه همسرش فوت میکند . نخواست به ما توضیح بدهد که چرا و چگونه اما گفت که همسرمدر مقابل چشمانم آهسته اهسته به تدریج میمرد و من با اینکه پزشک بودم هیچ کارینمیتوانستم برایش انجام دهم . احساس میکردم آنقدر هنوز عاشق همسرش بود که وقتیمتوجه شد ما ایرانی هستیم هیجان زده شد و تلاش کرد تا انجا که برایش مقدور بودداروهایی که در آن زمان برایمان لازم بود و همچنین مقداری داروی دیگر که به قولخودش بعدها ممکن بود لازممان شود در اختیارمان قرار دهد . من کاملا از محدودیتهایسختگیرانه ای که در ترکیه برای ارائه ی دارو و خدمات پزشکی برای پناهجویان وافرادی که مدرک احراز هویت ندارند اگاه بودم و این لطف خارج از قاعده ی او را تنهادر غالب عشق و خاطرات شیرین ماندگاری که او از همسر ایرانیش داشت میتوانستم توجیهکنم . وقتی که قصد ترک انجا را داشتیم تاکید کرد که تا زمانی که در استانبول هستیماگر به چیزی احتیاج داشتیم میتوانیم به او مراجعه کنیم . من هیچ وقت همسر او راندیده بودم و نمیشناختم و در شرایط جدید مطمئنا دیگر شانسی برای شناخت او نبودبرایمان اما به یاد صحبتی از پدرم که همیشه به ما میگفت افتادم . کسانی که با پدرمن برخورد داشته اند شاید بتوانند تایید کنند که او به واسطه ی روحیه و شخصیتی کهدارد دوست داشتن انسانها در اولویت زندگی او بوده است . حالا آن حرف پدرم معنای دقیقترو ملموس تری برایم یافته بود . پدرم همیشه تاکید داشت و دارد که ما بایدرفتارهایمان را در یک زنجیره ی نامحدود از ارتباطات انسانی بررسی کنیم . پدرممیگفت داستان زندگی ما انسانها چه بخواهیم و چه نخواهیم به شکل نا محدودی به هموابسطه و مرتبط است  . میگفت هر رفتاری کهما میکنیم به شکل اجتباب ناپذیری بر کلیات زندگی انسانها تاثیر گذار است و اینتاثیر گاها آنی و گاهی مشمول زمان خواهد بود اما بی شک انچه ما انجام میدهیم ,تاثیر ان در حافظه ی کلی بشریت خواهد ماند. پدرم همیشه میگفت در مقابل لطفی کهدیگران به شما میکنند هیچ وقت سپاسگذاری صمیمانه و در خور آن را دریغ نکنید چوناین سپاسگذاری نه تنها نشانگر قدردانی شما از ان عمل نیک است بلکه تاکید و مشوقیستبرای آن فرد که به انجام آن کار نیک ادامه دهد و احساس بی نتیجه بودن از رفتار نیکانجام گرقته نداشته باشد . شاید با یک سپاسگذاری ساده ی ما , ان شخص این انگیزه رابیشتر و بیشتر پیدا کند تا همچنان به آن رفتار خیرخواهانه ادامه دهد و در غیر اینصورت , عدم واکنش صحیح ما شاید نقطه ی پایان این رشته از عملکرد مناسب آن فرد باشد. اصطلاحی داشت و دارد پدرم که همیشه میگوید تا آنجا که میتوانید بکارید . میگفتبدون چشم داشت سعی کنید آنچه در توانتان است برای انسانهای دیگر انجام دهید ومطمئن باشید که محصول این رفتار شما اگر مورد استفاده ی خود شما نباشد حتما خواهندبود کسانی که از آن بهره مند شوند. ان روز به روح این گفته ها بیشتر توانستم ایمانبیاورم . من هیچگاه شانش آشنایی با همسر آن شخص داروساز در استانبول را نداشتم ونمیتوانستم داشته باشم  اما ظاهرا ما آنروز محصول عملکرد و رفتاری را استفاده میکردیم که او مدتها پیش کاشته بود . او خوببوده است . انقدر خوب که بعد از سالها که از مرگش میگذشته آن مرد که حالا سنی ازاو گذشته بود را در گوشه ی داروخانه ی نه چندان بزرگش در استانبول هنوز عاشق وشیفته ی خود نگه داشته بود . احتمالا آنقدر خوب و بی دریغانه عمل کرده بوده است کهحالا بدون اینکه او بداند یا حتی دانسته باشد آن روز ما از محصول عمل نیک او بهرهمند میشدیم . بخت و سرنوشت همه ی ما انسانها بدون اینکه بدانیم به هم گره خوردهاست . اگر بتوانیم بپذیریم که همیشه بخشی از عملکرد ما در محاسبه ی نفع و ضرر شخصیما قابل محاسبه نیست آنگاه شاید بتوانیم امیدوار باشیم که سرنوشت بشریت میتواند درمسیر متفاوت تری پیش برود . شاید بتوانیم امیدوار باشیم که در کوله بار بشر به عنوانموجود دوپا و ناطق ,  ذخیره و اندوخته ایاز مایحتاج تداوم روح واقعی انسانیت پس انذاز خواهد بود . 

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: پنجشنبه 2 آبان 1392 ساعت: 20:26

صفحه بندی