دیروز غروب وقتی خبر پر کشیدنتو تو مسجد شنیدم زدم زیر خنده. باور نکردم. گفتم چی؟ دوباره تکرار کردند. بازم خندیدم گفتم شوخی بی مزه ای بود. اما دیگه باور کردم وقتی رضا وارد شد و گفت:
امیر، بی مرجع شدیم..یادته؟ یادته هر وقت دلم می گرفت و از سر و صدای مسخره ی شهر خسته می شدم، وقتی کار به جایی می رسید که حتی اشک ها هم برای غلتیدن تو چشام ازم مزد و مواجب می خواستن، وقتی همه چیز برام بی معنی میشد، وقتی که دیگه حتی حوصله ی خودمم نداشتم، می رفتم کنار پنجره ی روبه روی باغچه، روی صندلی خاکستریم مینشستم و کلیپ نماز صبحتو می ذاشتم و با حرص و ولع شروع می کردم به تماشا کردن؟! اون وقت حس میکردم نسیمی خنک و جادویی از بهشت به سمتم روانه شده، روح و روانمو نوازش می کرد، انگار که دوباره از نو متولد می شدم..
تو کی بودی؟ هیچ کس نشناختت جز اندکی و حالا هم که رفتی.. نمیدونم . امروز تیتر اول روزنامه ها رو مرور میکردم. دیدم
همچنان مظلوم و بی نشونی. دقیقا همون طور که همیشه آرزوت بود که "هیشکی نشناستت." میگن فرداشب قراره دفنت کنن. زیر خروارها خاک. البته جسمتو! وگرنه روحت که به قول بابا: " جاش معلومه.."
برچسب:
نویسنده: imi
تاريخ: چهارشنبه
1 آبان
1392 ساعت: 0:58