روزنامه-رسانه-خبر اس ام اس
آرامـش
در كوچههاي پاییزی دمشق
صداي موسيقي و دكلمهی شعر حماسي عربي كه از تلويزيون پخش ميشود، پچ پچ مردان نشسته در قهوه خانه را در خيابان شارع امين سوريه در خود گم ميكند.
«نشست و ترس در چشمان اش بود ... پیالهی واژگونم را مينگريست... گفت: اندوهگين مباش پسرم... عشق سرنوشت توست... عشق سرنوشت توست... پسرم هر كه در راه عشق بميرد شهيد است... پسرم... سرنوشت تو، بيبادبان در درياي عشق راندن است و سراسر زندگيات كتابي است از اشك... سرنوشت تو زنداني شدن ميان آب و آتش است.»
ترجمه شعري كه دكلمه مي شود را يكي از همراهان به آرامي زير گوشم زمزمه ميكند و من با نگاه به تك تك چهره مرداني كه مهمان قهوه خانه اند به ژرفاي عميق كلمات فكر ميكنم و در سرنوشت اين مردان با كلمات اين شعر از نزار قباني وجه اشتراكاتي عجيب مي يابم.
قهوه چي كه بيش از ۱۰ گیلاس و پیاله را با مهارتي چشمگير بدون سيني در ميان دستهاي خود حمل ميكند بين ميزها ميچرخد و با هريك از مهمانان به فراخور حال چيزي مي گويد.
به ميز ما كه ميرسد با فارسي دست و پا شكستهاي ميگويد: چطوري مخبر الاخبار!
رفتارش گرم و ميزباني اش مهربانانه است. نامش محمد است، اما او را اينجا به نام حمودي ميشناسند كه در زبان عربي براي نام محمد مصطلح است.
ساعت ۱۰ صبح است و از صبح چند بار صداي انفجار در حومهی شهر شنيده شد؛ اما اينجا انبوه مردان نشسته در قهوهخانه و زنان و كودكانيكه از پشت شيشه قدي و چسب خورده قهوه خانهاي در خيابان شارع امين ميگذرند انگار به اين صداها بيتوجه اند.
براي مردان و زنان سوري كه حالا نزديك سه سال است، درگير نبرد با تروريستها و مزدوران دشمنان خارجي و محور مقاومت اند تاكنون نه انفجارهاي انتحاري و بمب گذاريها و شليكهاي كور راکتها توانسته در زندگي روزمره و عشقشان به اين شهر قديمي كه به سرزمين مقدس شهره شده خللي وارد كند و نه تهديدهاي گاه و بيگاه منتشر شده از شبكههاي خبري خارجي.
اينجا در كوچه پس كوچههاي دمشق هر روز صبح كودكان با بیکهاي رنگارنگشان با هياهوي بسيار، خواب كوچهها را ميآشوبند و ترانهی زندگي را همصدا تكرار ميكنند.
اينجا در كوچه پس كوچههاي دمشق هر روز صبح مردان با توكل به خدا از خانه بيرون ميزنند تا چرخهاي اقتصاد و توسعه كشورشان را بچرخانند و نانشان را از عرق جبين و زور بازوي خود به سفرههاي ساده اما پر بركت خانواده برسانند.
اينجا در كوچه پس كوچههاي دمشق مادران براي كودكان در گهواره لالايي ميخوانند و آغوششان پناه امن کودکان است وقتي از صداي انفجاري از دور يا نزديك به آغوششان پناه ميبرند.
براي آنان كه اين روزها در كوچههاي دمشق قدم نميزنند و گوش به صداي گويندههاي اخبار شبكههاي پرشمار ماهوارهاي سپردهاند اينجا صد البته با اين آرامش نبايد باشد.
شور زندگي و شكوه گذران لحظههاي همدلي نظير آنچه در قهوه خانه كوچك شارع امين دمشق ميگذرد را بايد اينجا باشي و ببيني.
اين حقيقت را حمودي قهوه چي سوري به فارسي دست و پا شكسته اين گونه برايمان باز گو مي كند: برادران آنها كه هزاران كيلومتر دورتر از اينجا نشستهاند پشت كامپيوتر و يا صفحه تلويزيونشان و دارند درباره سوريه و رييس جمهور اسد حرف ميزنند برداشت درستي از وضعيت اين كشور ندارند.
وي معتقد است: برخي از آنها حتي اگر همين حالا هم كنار ما در اين قهوه خانهی دودآلود چاي بخورند باز هم باور نميكنند، بخش زيادي از اين آشوبها نتيجهی تبليغات شبكههاي معاند است.
حرفهاي حمودي را بيشتر مردان حاضر در قهوه خانه كه حالا گوش به صحبتهاي ما سپرده اند، تاييد ميكنند و يكي از آنان كه پيرمردي ۷۵ ساله به نام ابو ضيا است، ميگويد: براي روزنامه ات بنويس كه مردهاي سوريه سينه شان به فراخي دشتهاي حلب و اراده شان به استقامت كوههاي جولان است و اين تكفيريها نميتوانند سوريه را تكه تكه كنند.
پيرمرد سوري كه حالا سه فرزندش در قالب ارتش سوريه با تروريستهاي القاعده و تكفيري ميجنگند، انگشتر عقيق سرخي را كه در انگشت دارد بيرون ميآورد و ميگويد: اين نگين سوريه است و ما پايههاي اين انگشتري، ما نگين را هميشه ميفشاريم و حفظ ميكنيم.
از قهوه خانه كه بيرون ميآيم نسيمي خنك كه خبر از پاييز زيباي دمشق ميدهد سرحالم ميآورد و كوچهها و خيابانها دوباره از هياهوي كودكاني كه از مکتب باز ميگردند پر ميشود.
صداي انفجاري از دور به گوش ميرسد... هياهوي بازي کودکان قطع ميشود؛ ميايستند و اين سو و آن سوي خيابان را مينگرند.
همراه سوري ام ناگهان ميايستد و به ابرهايي كه از فراز دمشق ميگذرند، مينگرد و دودي كه از افق از محل انفجار ديگري برميخيزد.
درخشش قطرههاي اشك را ميتوانم در چشمهايش ببينم كه روي گونه اش جاری میشوند و در محاسن مرتب و جوگندمي صورتش گم ميشوند و صداي دعاي زير لبش را ميتوانم بشنوم كه ميگويد: خدايا نگذار دنياي کودکان ما به بوي جنگ و تفنگ آغشته شود.
منبع: ایرنا
برچسب:
نویسنده: imi