خرید بک لینک
یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت:

- آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید.

دکتر پیل جواب داد:

- باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم.

بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون میدم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره.

مرد جوان خوشحال میxadشه و میxadگه:

- باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا میxadرم.

بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. میxadتونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟

قبرستان!

پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:

- اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن.

مطمئنی که میxadخوای به اینجا بیای؟!

alone-cute-girl_www.lovepictures.tk.jpg

تنها یک چیز است که مرا اندوهگین می کند، و آن این است که می بینم بزرگ شده ام!

امروز یکم شهریوره و یک ماه دیگر من پا به دبیرستان میگذارم!

نمیدانم ، شاید از دبیرستان خوشم بیاید. من همیشه دبیرستان را با کنکور تصور میکردم!

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 0:11

صفحه بندی