خرید بک لینک
تیرماه 1380 بود که اکثر دانشجویان ورودی 76 روزنامه نگاری دانشکده علوم اجتماعی علامه با آخرین نگاه به تابلوی قدیمی دانشکده علوم اجتماعی خیابان کتابی را ترک کردند و خیلی از هم کلاسیها دیگر مراجعهای به دانشکده نداشتند.

ساعت بزرگ دیواری اتاق انگار امروز بزرگتر از همیشه خودنمایی می کند عقربه تپل و کوچک آن بر روی عدد چهار خشکیده و عقربه متوسط روی عد هشت ایستاده است آدرس چند کافی شاب نزدیک دانشکده را مرور می کنم آدرس همه آنها را روی کاغذ نوشته ام.

می خواهم زودتر از همه جلوی دانشکده باشم و شاید بتوانم سری هم به کافی شاپ مناسب مورد نظر بزنم. راننده به دنبالم میآید او هم دانشکده را به خوبی بلد است چون چند بار قبلا به دانشکده آمده است. از خیابان آفریقا حرکت می کنیم و چه زود به مقصد می رسیم هنوز عقربه تپل ساعت به پنج نرسیده است.

درخواست کردم که از شریعتی به سمت دانشکده را پیاده بیایم حس خوبی بود. تغییرات بسیار محسوس بود برج بزرگ تجاری شرکت معتبر پایدار سازه در خیابان شریعتی (روبروی خیابان گل نبی) با بانک ملت روبروی آن خودنمایی می کند.

ابتدای خیابان گل نبی سمت راست آب نما و صندلی برای نشستن گذاشتهاند (یعنی از آن گل فروشی قدیمی که گلدانها را روی زمین می چید دیگر خبری نیست و جای خود را به یک آب نما و فضای سبز داده است.)

روزگار تغییر کرده است. درمانگاه سابق چشم پزشکی نگاه امروز برای خود مشتریانی البته با ماشینهای آنچنانی دارد که امان تمام پارکینگهای دو طرف خیابان کتابی و البته خیابان ضلع غربی دانشکده را هم بریده است.

به دانشکده نزدیک می شوم. البته پرنده هم پر نمی زند.دیوارهای دانشکده پیرتر شدهاند و خستگی بر بدنه آن موج می زند. دو تابلو البته با نوشتههای ریزی که عابر و سواره به سختی می توانند مطالب آن را بخوانند بر دیوار دانشکده نشستهاند. (تبلوهای آبی رنگ دانشکده علوم اجتماعی و دانشکده علوم ارتباطات)

پارک روبروی دانشکده

اما جای ایستادن نیست روبری دانشکده تمام زمینهای بایر و اگر یادتان باشد تک ساختمان موجود تماما به پارک و فضای سبز و درختان با قد و قامت و صندلی هایی برای نشستن تبدیل شدهاند. به روبری دانشکده با وجود تردد ماشینهایی که هیچ توجهای به خط عابر موجود ندارند؛ رفتم و منتظر ماندم. با دیدن درختهای با قد و قامت پارک روبروی دانشکده یاد سال ۱۳۷۶ افتادم. درختهای بلندی که در داخل حیاط دانشکده بودند و در بین شن ریزهها جند صندلی سبز رنگ آهنی برای نشستن بود. اما اگر اشتباه نکنم در تابستان ۷۸ بود که پروژه ساخت رستوران رقم خورد و در تابستان دانشکده صاحب نورگیر وسط حیاط و فضای بدون درخت را تجربه کرد.

قبل از حرکت با آقای ذاکری -همراه همیشگی خودم- تماس گرفتم و درخواست کردم نیم ساعت زودتر بیاید تا محل نشست را هم رصد و هم نهایی کنیم.

تازه نشسته بودم و تمام پیرزن و پیرمردها و البته مو سفید شده و مو ریخته ها را در خیابان گل نبی نظاره گر بودم و با خودم می گفتم آیا هم کلاسیهای سابق را خواهم شناخت. در این بین آقای ذاکری نمایان شد چند ماهی بود که از نزدیک همدیگر را ندیده بودیم (باید یادآوری کنم که تا ده سال پس از فارغ التحصیلی بنده و آقای ذاکری بعداز ظهرها همکار بودیم و همدیگر را می دیدیم).

گپی چند دقیقهای داشتیم که آقای آذربخش پیامک فرستاد و چند دقیقه بعد ظاهر شد. سه نفری بر روی یک صندلی نشستیم و منتظر بقیه بودیم که آقای قدیری به همراه خانمها ترقی و سپهری رسیدند. آقای قدیری را هم چند وقت یکبار می بینم پس چهره او هم آشناست.

برچسب: نویسنده: imi تاريخ: دوشنبه 29 مهر 1392 ساعت: 23:58

صفحه بندی