روزنامه-رسانه-خبر اس ام اس
برگردان علی محمد طباطبایی
یک نفر در حیات فریاد کشید: « وولودیا آمد »!
ناتالیای آشپز در حالی که به سرعت وارد اتاق غذاخوری می شد با فریاد گفت: « ارباب وولودیا آمده است »!
تمامی خانواده ی کورولیف که ساعت ها بود در انتظار وولودیای خود بودند با عجله به کنار پنجره ها شتافتند. در مقابلِ درِ اصلی ساختمان سورتمه ای عریض که در مه متراکم به زحمت دیده می شد و سه اسب سفید آن را می کشیدند توقف کرد. سورتمه خالی بود، زیرا وولودیا هم اکنون در سرسرا بود و داشت با انگشتان یخ زده و قرمز رنگش باشلیق را از سر و صورت خود بر می داشت. پالتوی مدرسه ، کلاه، گالش ها و موهای اطراف شقیقه اش همگی از بخار یخ زده سفید شده بودند و کل هیکلش از سر گرفته تا پاهایش رایحه ی مطبوع برف و سرما را می پراکند به طوری که با مشاهده ی او آدم بدش نمی آمد همانجور از سرما بلرزد و از دهانش صدای « اوووووف » بیرون آید.
برچسب:
نویسنده: imi